چرا خوابم می آد؟ خنگ شدم، یادم نمیاد...
۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه
the Shabby side of the Existence
شبها را زمان مردهای میدانست که از آنها برای یک برنامهریزی زنده و کاملن فوقالعاده سود میبرد. برنامهریزیای برای ادامه دادن زندگیش. زندگیای که بیشتر جریانش برای او حالا دیگر در خواب سپری میشد و ادامهاش، در بیدارخوابی. خوابیدن در روز و بیدار ماندنهای شبانهی اجتنابناپذیر در پی آن روزخوابی.
۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه
Arctic Vulture
بعضی وقتها فکر میکنم که همهی آدمها کرکساند. همه دارن یه جورایی مردهخواری میکنن. در واقع این مردهخواری آشکارشونه که منو یاد کرکسها میندازه. خودم هم یکیشون. منتها من یخ زدم. اون بالا، تو هوا، خشک موندم. جم نمیخورم. زندهامها، ولی جم نمیخورم. یخ زدم.
۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه
Now and Then
قبلن گریه میکردم. الان، ناامید میشوم.
قبلن در آغوش میگرفتمش و مطلق میخواندمش؛ الان اما، تنها برای قطعه هایی که فقط دوستشان دارم، همه ی نامطلقش را می پذیرم و تحمل میکنم.
قبلن در آغوش میگرفتمش و مطلق میخواندمش؛ الان اما، تنها برای قطعه هایی که فقط دوستشان دارم، همه ی نامطلقش را می پذیرم و تحمل میکنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)